و
خاری که ریشه در آسمان دارد
من مالک دنیام و
باد
بادی که از آسمان می وزد
من مالک دنیام و
این چشمه
چشمه ای که سر منشاء از آسمان می گیرد
من مالک دنیام و
مالک این کویر
کویری که از هر طرف به آسمان میرسد
من مالک این کویرم
دنیایی که در آن
خار و باد و آب،سر در آسمان دارند
به هر سو میروم به آسمان میرسم
آسمانی
گاه ابری ، ابری که نمیبارد
وتنها سایه بانیست بر سرم
و گاه بهانه ی شعری است
که تمام حرفش را زد
ولی تمام نشد.
حمید رضا هـــمـــا
تو که از من بهتری
آی
بیا و
بزن توی سرم
۰۰۰
ولی تو
تو که مثل منی
بیا و با من باش
۰۰۰
تو که خوبیت به جیبت نیست
تو که خوبیت تو زبونت
توی صورت قشنگت
حرفای خوش آب و رنگت
تو که خوبیت به جیبت نیست
بیا و با من باش
۰۰۰
تو که خوبیت دلته
فکرته
توی عمق چشتِ
بیا و با من باش
حمید رضا هما
مردم چه می گویند
تا که آن باشیم
وای بر ما که بنشستیم
تا چه تصمیم میگیرند
تا همان باشیم
وای بر ما که منتظر هستیم
تا مد جدید آید
قمپزی دگر باشیم
ما همانیم که می بستیم در هر گاراژی را
چه شد که می نگریم دو چشمی دهان شمسی را
حمید رضا هما
هرچه کوشم جز سکوتم هیچ ناید از دهان

